بدست علیرضا بابایی
در دسته هخا هاشمی
تاریخ : 96/9/12
ساعت : 9:56 صبح
بانو ! قرار ثانیهها را به هم نریز
موهات را ببند و فضا را به هم نریز
بگذار در خیال خودم هی ببوسمت
رویای عاشقانهی ما را به هم نریز
کمتر به فکر خط ِ لب و چشم و سرمه باش
آرایش قشنگ خدا را به هم نریز
از کوچهها که میگذری فکر خلق باش
اعصاب شیخ و شاه و گدا را به هم نریز
از شعر من بنوش و به رقص آی و مست شو
اما ردیف و وزن و هجا را به هم نریز
"امن یجیب" و "جاثیه" خواندم که آمدی
لطفن بمان و راز دعا را به هم نریز
میترسم این سکوت تو دیوانهام کند
موهات را نبند و فضا را به هم بریز !
دیگر اشعار : هخا هاشمی
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته
تاریخ : 96/9/7
ساعت : 5:41 عصر
من اتفاقی رو به بحرانم ،نگفتم؟
ارامشی از جنس طوفانم,نگفتم؟
یک حادثه،یک ازدحام پر تناقض
از رفتن و ماندن گریزانم ،نگفتم؟
تو عاشق پاییز بودی خاطرم هست
صد حیف من مرد زمستانم،نگفتم؟
با من هوایت ابری و دلگیر می شد
من خیس تر از روح بارانم ،نگفتم؟
انبوه جنگل،ای هجوم شبنم و شعر
من خشکی قلب بیابانم ، نگفتم؟
در انتهای سرزمینی از افق دور
من کلبه ای متروک و ویرانم نگفتم؟
یا شایدم یک خانه از دیوار خالی
در امتداد این خیابانم ، نگفتم؟
#میلاد_نجفیدیگر اشعار :
برچسب: نگفتم؟,
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته مهدی صادقی مود
تاریخ : 96/7/10
ساعت : 4:31 عصر
بعد از تو هم انتظار را فهمیدم
هم معنیِ عشق و یار را فهمیدم
موضوعِ تمام شعرهایم شدی و
آلوده شدن، دچار را فهمیدم
با حالت گیسوی به هم بافته ات
معنای طناب دار را فهمیدم
درمحضرعشق تا که سَر خَم کردم
افسار شدم ، سوار را فهمیدم
با عشوه به دیگران که می خندیدی
بی غیرتِ بی بخار را فهمیدم
هرهفته - سه شنبه عصر- تنها ماندم
بد قولیِ در قرار را فهمیدم
در بوسه ی آخرِ خداحافظی ات
طعمِ بدِ زهرمار را فهمیدم
امروز به تقدیر تو را باخته ام
معنای بدِ قمار را فهمیدم
پاییز، فقط تو را هوس می کردم...
مردانه ترین ویار را فهمیدم !
مهدی صادقی موددیگر اشعار : مهدی صادقی مود
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته ناشناس
تاریخ : 96/7/17
ساعت : 9:32 صبح
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجای
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته کاظم بهمنی
تاریخ : 96/7/22
ساعت : 10:59 صبح
مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد
روی پا بودن این برج ِ کهن فلسفه دارد
سنگ این است که من فکر کنم"قسمتم این بود"
تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد
دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی،حیف...
و همین "حیف" خودش مطمئا فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم ، نشد از قبر در آیم
تازه فهمیده ام این بند ِکفن فلسفه دارد
کاظم بهمنیدیگر اشعار : کاظم بهمنی
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته فرهاد شریفی
تاریخ : 96/7/23
ساعت : 7:44 عصر
ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی
در چشم من این گونه غریبانه نبودی
آن قدر که من عاشق و مجنون تو بودم
لیلی من ِبی کس و دیوانه نبودی
هم در دل من بودی و هم درد دل من!
در خانه ی من بودی و همخانه نبودی
من مرغک بی بال و پری بودم و افسوس
هم دام بلا بودی و هم دانه نبودی
بیهوده نکش بر سر من دست نوازش
تو موی پریشان مرا شانه نبودی
دشمن نکند با دل من آنچه تو کردی
نفرین به تو ای دوست، تو بیگانه نبودی!
از پیله ی ابریشم من حلّه نبافید
ای کِرم! تو شایسته ی پروانه نبودی!
فرهاد شریفیدیگر اشعار : فرهاد شریفی
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته اصغر معاذی
تاریخ : 96/7/27
ساعت : 3:31 عصر
حس می کنم کنار تو از خود فراترم
درگیر چشم های تو باشم رهاترم
دلتنگی ام کم از غم تنهایی تو نیست
من هرچه بی قرارترم...بی صدا ترم
گاهی مقابل تو که می ایستم نرنج
پیش تو از هر آینه بی ادعاترم
قلبی که کنج سینه ی من می زند...تویی
من با غم تو از خود تو آشناترم
هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو
از مرگ ها و زلزله ها بی هوا ترم
حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم
خیلی از آن چه فکر کنی مبتلاترم...
اصغر معاذیدیگر اشعار : اصغر معاذی
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی
در دسته گروس عبدالملکیان
تاریخ : 96/9/6
ساعت : 8:3 عصر
دلم تا برایت تنگ میشود
نه شعر میخوانم
نه ترانه گوش میدهم
نه حرف هایمان را تکرار میکنم
دلم تا برایت تنگ میشود
مینشینم اسمت را مینویسم
مینویسم..مینویسم
بعد میگویم این همه او
پس دلتنگی چرا؟
دلم تا برایت تنگ میشود
میمِ مالکیت،
به آخر اسمت اضافه میکنم
و باز عاشقت میشوم..
دیگر اشعار : گروس عبدالملکیان
برچسب:
نویسنده: عباس